تاریخ سیاسی داراب‌کلا

رویدادها به روایت دامنه ( توسط: ابراهیم طالبی دارابی دامنه )

تاریخ سیاسی داراب‌کلا

رویدادها به روایت دامنه ( توسط: ابراهیم طالبی دارابی دامنه )

جنگ تحمیلی، آژیر قرمزدارابکلا و سازمان کثیف منافقین

آژیر قرمز در دارابکلا


به نام خدا. تاریخ سیاسی دارابکلاآژیر قرمز. در آن سال های اوج و نخست، جوخه های ترور سازمان تروریستی منافقین، در آموزشگاه های صدام، نحوه ی قتل و کشتار می آموختند و سپس وارد کوی و برزن ایران می شدند و با عملیات غافلگیرانه و ترور، آدم می کشتند. راهی مذموم و کثیف، که مسلم بن عقیل در مشی علوی اش در عدم هَدم عُبیدالله بن زیاد در پشت پرده ی خانه حضرت هانی، به همگان آموزاند.


صد رحمت! به چریک های فدائی خلق اکثریت، که این گونه به جان مردم خود نیفتاد و در اوجش داس و چکش بر می داشت. اما این مارکسیست های اسلامی سازمان رذل منافقین، در جای جای ایران، پاسدارها را، کاسب ها را، ریش دارها را، امام جمعه ها را، بهشتی و مطهری و محمد منتظری ها را و اساسا حزب الله ی ها را، مثل آب خوردن می کشتتند و مُثله می کردند.


یادم است روزی یک زندانی چریک فدائی همین محل مان، به من گفته بود که: چه ها می کشیدیم از دست این مجاهدین خلقی های درون زندان. لج باز و شلوغ کن و بی منطق بودند و دائم فضا را متشنّج و عوامانه و احساسی نگه می داشتند. و می گفت:


من با آنها، برای همین لجاجت های کور و بی منطق، قهر بودیم در زندان...


برای یک عدد تیغ ریش تراش، همه ی اصول شان را یکجا می فروختند...


مشی شان جنجال بود و جنجال...


حالا در این سالهای سخت و جیره بندی و قحطیِ حتی صابون و برف و تخم مرغ و یخچال و جهیزیه ی عروس در ایرانِ زیر بارِ جنگ نیابتی غرب، هواپیماهای هدیه ای غرب به سرزمین دو رود دجله و فرات یعنی عراق، با گراهای مزدوران خود یعنی سازمان منافقین، تا برق اتم نکا هم، رسیده بودند و بمب افکن های فوق مدرن شان، بمب می افکندند و درمی رفتند.



دامنه. محمد جامخانه ای. سید عسکری. 1362. جبهه جنگ جفیر


همین نیروگاه اتمی شهید سلیمی نکا و  گوهر باران دریای مان را می گویم. دارابکلا هم شده بود منطقه ایی جنگی. که به جنگ شهرها مشهور گشته بود آن روز. به همه ی خانواده ها و مساجد و تکایا نایلون های مشکی رنگ کلفت تحویل دادند و هر کس موظف شد بر پنجره های منزلش بیآویزد تا مانع انعکاس نور در شب شود و مثلا بمبی به اشتباه یا عمد، بر سر مومنان دارابکلا نیفتد.


یادم است آن سال، محرّم هم بود و ما در همه ی پنجره های مسجد و تکیه، این نایلون های مشکی بودار کلفت را، آویخته بودیم که در پناه آن روضه ی امام حسین و مصایب حضرت زینب (علیهماالسّلام) بشنویم و بشوریم. و محله های دارابکلا را میان نیروهای انقلابی تقسیم کرده بودیم. که من و دوست ارزشمند و برادر بسیارعزیز و متدینم موسی بابویه دارابی از چاه هفت روز تا المجار ببخیل را در حوزه ی پوشش تذکرات خود داشتیم.


به در منازل و توتون جار مردم عزیز محل (یعنی جایی از گوشه ی حیاط را لامپی می آویختند و در زیر نور آن توتون را به سوزن و نخ می ریختند که به گرمخانه سوچکه ببرند و خشکش کنند و رنگ بگیرند) می رفتیم و متذکر می شدیم که:


لامپ را خاموش کنید...

پرده نایلونی مشکی را خوب بیآویزید تا دشمن از کورسوی آن شبیخون نزند به محل مان.


و این همچنان تا مدتی مدید ادامه یافت و در دارابکلا نیز آژیر قرمز بارها به صدا در آمد. که البته مدتی بعد از این حالت بیرون آمد. چون ایران بر غرب فائق آمد. و خون شهیدان خاک های از دست رفته را بازپس ساخت.



دارابکلا. خیابان شهید جواد طالبی. آن انتها حموم پیش. 1395. عکاس: جناب یک دوست


همین ایرانی که طی هشت سال هجوم وحشیانه ی غرب، ملی گراها و ایران پرستان دروغین، یک ساعت هم برای آن نه رزمیدند و نه غصّه خوردند. و حتی سازمان کثیفی چون منافقین، کیلومتر کیلومتر خاک عراق را از صدام هدیه گرفت و آنجا کشورک اشرف! ساخت و با ساز و برگ نظامی مُفتکی نظام غرب، عملیات تاریخواره ی ! فروغ جاویدان را ساز کرد. و تا چهار زبَر کرمانشاه پیش تاخت. و هر چه و هر که را آنجا یافت، نابود و مُثله و نیز زنده به گور ساخت.


عراق، مگر چی داشت؟ جز نخلستان هایی در کنار دو رود دجله و فُرات!!!؟؟ و سلاح های کشتار جمعی هدیه ای غرب و غُراب! و نوکرهایی فاسد چون ابریشمچی و رجوی و مریم بی مرام و مُراد؟ بهترین پاسدار شهر حزب اللهی بهشهر را، که به حدّ 1000 آدمی مثل من، او نیرو و جُربُزه و مهارت و معرفت داشت و از قضای حضرت حق، آموزگار نظامی مان بود، همین سازمان هم پیمان صدام یعنی منافقین خون آشام، در مرصاد گرفتند و گوشش را با تیغ ریش و لبه ی خنجر خشم و نوک سرنیزه بریدند و شکنجه کردند و مُثله...


که البته به عزم مردم و بسیج بسیجیان ایثارگر هم مال و هم جان، این سازمان جهمنی در مرصاد و کمین انتقام و خشم خدا افتاد. و پیش همه ی ایرانیان و نزد خدای عالمیان رسوا شد و خار خوار و نیز خوار خار. (دامنه دارابکلا)

کامنت بچه محل و جوابیۀ دامنه

واکنش به متن دو جناح دارابکلا

به نام خدا. تاریخ سیاسی دارابکلاشخصی با اسم مستعار «بچه محل» ساعت 9 و 21 دقیقه ی دیشب چهارشنبه 18 تیر 1393 نظری به شرح زیر به پست شماره ی 244 دامنه یعنی تاریخ سیاسی دارابکلا (8) فرستاد، که لازم دیدم جواب او را مصوّر و مستند بگویم. ان شاء الله متنبّه شوند و خدای ناکرده لجاجت نکنند به خبر نادرستی که به او القاء شده است. او این را برام نوشته و گفته سانسور نکنم. نکردم. بجز اسم آن شخص شخیص که رفیق عزیز منه:

«اقا ابراهیم سلام. اقا جان این قدر اینها رو بزرگ نکن گروه 33 نفرو. چی و چی اینها غیر از چند تا که بیسواد و یا کم سواد بودند بقیه جزء مارقین انقلابند همین ها بودند که عکس شهید بهشتی رو از داخل کتابخانه پاره کردند و بیرون ریختند و بستگان خود را تحریک میکردند به او فحش و ناسزا بگند. یکی از اینها همین رفیق فابریک تو آقای... بود که در هر شب داری عکسشو نشان مردم میدی. بسه دیگه. حال مردوم رو با این عکسها به هم نزن. اینها فقط نون انقلاب رو خوردند خوب هم جفتک زدن. البته در پاره کردن عکس شهید بهشتی افرادی دیگر هم نقش داشتند اگر این متن رو سانسور نکنی دفعه بعد میگم. نویسنده  : بچه محل.»

پاسخ دامنه : من، دیشب پاسی از شب رفته، یعنی 1 بامداد، از تهران به قم برگشتم و علت تاخیر جواب تو همین بوده، نه چیز دیگر. آقا یا خانم بچه محل، آقای سوپر انقلابیِ اِن قُلابی! اگر این پست دامنه را که از قضا، آن هم تاریخ سیاسی دارابکلا (6) است، یعنی متن شماره ی 147 دامنه، نوشته شده در در تاریخ 24 فروردین 1393، خوانده باشی، در آنجا آوردم، یعنی اینجا ، که چه کسانی با دریافت خبر تکان دهنده ی شهادت شهید مظلوم آیة الله دکتر بهشتی چه مقدار متالّم شدند که بی معطّلی از سر عشق به او، خود را به سرعت رساندند تهران تا در تشییع پیکر پاکش، که توسط جرثومه های سازمان رذل منافقین، تکه پاره گردید، شرکت عاشقانه کنند و با او وداعی محبوبانه.


دامنه و رفقا. دهۀ شصت. میان شورش دارابکلا

آری به اسم آن چهار تن در آن متن خوب بنگر برادر یا خواهر من. تهمت در دهه ی شصت کیلویی بوده! حالا تو دیگر در دهه ی نود آن را تُنی و مجّانی نکن! و به این عکس مستند تصویری دامنه در زیر هم، نظر بیفکن و دقت کن و وجدانت را داور و زبان روزه ات را ناظرش کن و سپس آگاه شو ببین کیا بهشتی را در قلب شان نگه می داشتند.

به یادت بیاورم کدام شخصیت مشهور سیاسی می گفت دفاع ما از بهشتی در برابر بنی صدر، از سر قاعده ی دفع اَفسد به فاسد است؟ بگم!؟ جلّ الخالق. بگویم بهشتی کدام شخصیت مشهور شماها را فردی لجوج معرفی کرد در کتاب: شریعتی در جستجوی شدن اثر شهید مظلوم بهشتی؟ ها؟ بلدی آن قاعده اصولی دفع افسد به فاسد را و می تونی اسم و رسم مرجع ضمیر این فرد لج باز را بیابی؟

اگر خواستی بدانی بگو برات شرح کنم این دو کی اند، تا به انشراح برسی! کمی پروا پیشه کن و آزاداندیش باش نه مقلد و سرسپرده. و هی هم دم نزن و دُم در نیار که هی به این و آن سیخ بزنی و تیغ تهمت بکشی و چنگی ننگ آور، چنگال کنی. نکند جنگال، دوره دیدی!

این آخری، البته برای شخص تو یک  شوخی ست! آقای کامنت گذار بچه محل، این آدمها را (البته همه در عکس نیستند در آن دکّه تاریخی در باریکه ی تاریخی) که افتخارشان این بود در دهه ی شصت، شب و روز نگهبانی می دادند و از حریم جغرافیایی و ناموسی و سیاسی دارابکلا، محافظت می کردند بگوید مارقین و جفتک زنان!

در این عکس، این مارقین به قول تو، عکس چه کسی را به قلب دارند؟ عکس همان شهید بهشتی که از افکار مانند شما بیزار بود و متبرّی. البته تو، من را هم مارق می دانی چون در این عکس تاریخی سال 61 حضور دارم. و یکی هم از سر غفلت من را آنارشیست می داند.


دامنه. حمید آهنگر. 1361. داخل دکّۀ چوبی پایگاه حزب الله دارابکلا، کنار آقامدرسه

آنارشیسم که یعنی زیر پذیرفتن هیچ دولتی ولو دولت جمهوری اسلامی نرفتن. رُمان قلعه ی حیوانات را بخوانید حتما و در عکس زیر هم علیرضا و سید علی اصغر که از داغ درد فراق و هجران شهید بهشتی، به همراه دو رفیق دیگرشان حسن آهنگر و موسی بابویه تا تهران رفتند و در تشییع پیکر پاکش شرکت جانانه جستند و حالا از قول تو شدند مارقین.

زهی انصاف زهی پروا از خدا. علیرضا آنگاه خیلی ها استوار و گروهبان بودند که البته عیبی هم نیست، او سرهنگ تمام سپاه پاسداران بود و سید تا تو بجُنبی و استخاره کنی بری برزمی یا ببزمی، شش بار رفت جبهه و باعزّت برگشت. (دامنه دارابکلا)

جناح راست و جناح چپ در دارابکلا چگونه شکل گرفت؟

دو جناح چپ و راست دارابکلا


به نام خدا. تاریخ سیاسی دارابکلانحوۀ شکل گیری جناح راست و چپ در دارابکلا. یک نظام بشدت بسته ی استبداد شاهی طومارش درهم پیچیده شد. در آن فضای آزاد و یَله، دو سازمان مسلح و تشکیلاتی چریک های فدایی خلق و منافقین، بی درنگ آغاز کردند به یار گیری در طول و عرض جغرافیای سیاسی و انسانی کشور.


اما همه ی زور و توان این دو سازمان تجزیه طلب مارکسیستی و ناهمساز، در دارابکلا فقط جذب تقریبا 16 حامی و طرفدار بود نه عضو تاثیرگذار. یعنی 13 نفر سازمان چریک های فدایی خلق. و سه نفر سازمان منافقین. اولی ها، به تفسیر عامیانه و خالصانه ی مردم مؤمن دارابکلا، چون کمونیست محسوب می شدند، در مراودات اجتماعی، حتی در درون خانواده شان، با محدویت مواجه شدند و چون همه ی مردم محل، کمونیست را ساده و صاف معنی می کردند و می گفتند: کمونیست یعنی خدا نیست و همین تعریف ساده و روان، روانی فعالیت این جریان محدود را گرفت.


و بزودی دریافتند که  در جامعه ی بشدت مذهبی و مومن و وصل به روحانیت مردم دارابکلا، جایی برای مانور بیشتر و عرض اندام و جذب ندارند. و حتی خود نیز، در درون خانواده ی مذهبی شان محذوف گردیده بودند.


دومی ها هم اسیر زد و بندهای درگیری های  شهری سازمان منافقین شدند و از محیط روستا چیزی عایدشان نشد. و سرنوشتی یافتند، که من نیازی به دامن زدن به آن ندارم. زیرا دامنه همیشه مترصد همبستگی ست، نه تنازع و نِقار.


البته در حفظ مواضع و اظهار سخن حق، در جای مصلحت، دریغ هم نمی کند. دامنه، البته هیچ کس از حامیان این دو جریان مسکو گرای تجزیه خواه را، نه ملحد و نه ضد دین می داند. گرچه کار سیاسی شان را باطل و انحرافی می داند، اما اتهام عقیدتی به کسی نمی زند. کما این که همه ی اینها در روز عاشورا برای امام حسین (ع) عزاداری هم می کردند و رو به قبله آمال نماز می خواندند.


به حیطه ی شخصی افراد رفتن، کاری مذموم در شیعه و انسانیت و حقانیت است. غائله های این دو سازمان با رویدادهای عدیده در چهار گوشه ی کشور گربه شکل ایران، گرچه گره هایی برای نظام آفرید، اما همه چیز، هم در قوم بلوچ در شرق و هم قوم عرب در جنوب و هم قوم کرد در غرب و هم قوم ترکمن در شمال ختم به خیر شد. و کَلک همه ی توطئه های سازمان یافته ی این دو سازمان مخوف مسلح، کَنده شد.


حالا سال شصت تمام شد و سال شصت و یک از راه رسید. سلیقه های فکری و مبانی و آراء و نظرهای متضاد جناح مذهبی کشور که از قبل در درون، نهفته گردیده بود، آرام آرام شکل تعارض و اختلاف به خود گرفت. و کاملاً بر سر انتخابات های متعدد سیاسی خبرگان قانون اساسی و ریاست جمهوری و مجلس و خبرگان رهبری (که امام خمینی اصرار شدیدی در برگزاری سالم و سر وقت و غیرقابل تعویق آن داشتند تا جمهوریت در کنار اسلامیت و اسلامیت کنار جمهوریت معنا و مفهوم و قوام گیرد) و نیز مواضع فراوان بر سر موضوعات روز، بروز نمود. و دارابکلا هم جزئی از این آب و خاک وسیع ایران و نظام بود و دارای نیروهای فراوان. لذا اینجا هم اینچنین گردید.


همه ی نیروهای مذهبی محل تا آغاز سال 61 زیر یک سقف انجمن اسلامی و در زیر درگاه مسجد با هم بودند. کتابخانه و اتاق جلسات و دفتر حضور در غروب و نشست های بسیار پشت سرهم، همه و همه، واحد و یگانه و یکجا بود. حتی آب تنی در رود خانه ی سرده اوسا مرسم، به همراه یک روحانی حاضر در روستا انجام می گرفت.


ولی این اتحاد و همبستگی و ید واحده یودن، دیری نپایید. چون کل کشور، این تشتّت را به خود دید. قم و مشهد و تهران و شیراز و اصفهان و دارابکلا به یک حد و اندازه تفریق صورت گرفت. جناح چپ و راست رسما زاده شد. دو جناح عملا در جنب هم اما رویاروی هم، بی تیرانداختن علیه ی هم، صف آرایی مسالمت آمیز کردند.


از تحلیل کلان کشور بگذرم و بیایم سر اصل مطلب، که تولد دو جناح راست و چپ در دارابکلاست. ماه رمضان سال 61 یک روحانی بزرگوار و سرشناش محل (حجة الاسلام والمسلمین آقای ...) که من، حتی امروز هم، به او احترام خاصی می کنم، گویا خطیبی غیرراتب بود آن سال، با برنامه ای احتمالاً تنظیم یافته و هدفمند به منبر برمی خیزد. و به اینجای کلام سیاسی اش می رسد که تعجّب و حیرت همگان را در آن مجلس پُراحتقان! برانگیخت.



مسجدجامع دارابکلا. سال 1395. عکاس: جناب یک دوست


وی البته برای خویش احساس دَین می کرد و از سر تکلیفش داد سخن سر داد. او بالای منبر و از لای سوراخ های هزار گونه ی میکروفون منبر علیه ی سه نفر گفت. و سخنی خاص و ویژه را به لا به لای جمعیت نفوذ داد. گفت:


این سه نفر چنین اند و چنان. انجمن باید چنین شود و چنان. مُهر باید چنین باشد و چنان. این چند نفر باید جایگزین شود و جاری. و چندی چند به سخنش افزود و مجلس را به خلَسه ی سیاسی فرو برد و گفت و گفت و گفت و از بالای منبر، آمد پای منبر... .


باز نیز بگذرم که آن روز، فشلی پدید آورد به قول سدید قرآن: فتفشلوا ریحکم... حالا هم، من یعنی دامنه، منبر نمی روم باز! و این سر آغاز کوچ کشی بخشی بزرگ از اعضای موثر و اولیه و فعال انجمن اسلامی به جایی در پشت آقا مدرسه شد. زیاد دور نشد که اوت اوت شود. از حیاط  آقامسجد کوچیدند و رفتند پشت آقامدرسه. و مدرسه و مسجد همیشه عین هم بودند. گرچه حریم مسجد قدسی ست، ولی حریم مدرسه هم تفسیر قدسیات و عُرفیات و سیاسیات و اجتماعیات است. و این کوچ کشی زیاد هم پَرتی و پِرتی نداشت.


این که کیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کوچ اجباری داده شدند و دست از کار سیاست و مذهب برنداشتند و دکّه ای یا کلبه ای چوبین دواتاقه در آن پشت آقا مدرسه بنا کردند و بنّایی سیاسی را ترک نگفتند را، همه ی شما می شناسید. بیش از 33 نفر از بدو و سپس، به عنوان جریان چپ مذهبی، از این جمع یکجا و یکخواه، مجبور به جدایی شدند. و آنجا را یعنی دکّه ی چوبین را، پایگاه فریاد آزاد و آراء متفاوت شان ساختند. و با مشی مذهبی بر مبنای فهم دینی و سیاسی شان طی طریق سیاسی و مشق دینی نمودند.


اما غروب که می شد و حتی گاهی ظهر، همه در پشت سر مرحوم  آقا دارابکلایی جمع می شدند و نماز های جماعت را به اقتداء، اقامه می کردند.



دامنه و رفقا. سال 1365. عکاس: یوسف رزاقی


پس، گرچه در سیاست و دینداری، نیروهای مذهبی محل، عملا دو جناح شدند، یعنی در واقع دو جناحش کردند! اما در مناسک شرع و مراسم مذهب و محافل عید و دسته های عزا و ساعات خاص عاشورا، عین هم و کنار هم و پشت آن روحانی مبلغ از قم یا مشهد به روستا آمده، و نیز امام جماعت بزرگ محل یعنی مرحوم آیة الله آقا دارابکلایی اقامه فریضه می کردند.


ترک نکردن مسجد و تکیه و دین و آئین و آمین، راه و مَنفذی برای کسی باز نساخت که این جناح چپ مذهبی محل را که کوچ اجباری داده شده بودند از حُرم مسجد آقا، به مرز مدرسه ی آقا، از صحنه ی روزگار محو و از عرصه ی دین اِمحاء و از فضای سیاست دور و از محیط مَحاط محل، بی احاطه شان سازند. نه. هرگز. (دامنه دارابکلا)

دیدار با امام در جماران

روزی که به جماران رفتیم


روزی از روزهایی که رؤیاها برای رؤیت روی روح الله روی می آورد به قلب ها،

و مسّی رنگ می شد رو و روح و روان آدم ها،

ما هم از دارابکلا این دیار رؤیاها، سر به سرای خُنیای عشق زدیم رفقا،

یعنی اواسط سال 59 بود یا اوئل سال شصت و ضرب شصت ها!

رفتیم جماران امام ایرانی ها.

که چه کنیم؟ ها؟

که ببینیم او را به تمام معناها،

و شویم آنچه که باید می شدیم مثل همه ی انقلابی ها،

تا با امام باشیم هر روزها،

و امامی گری را خط مان بذاریم در همه ی ساعت ها،

و خطوط بازی را کنار گذاریم و شویم عین دسته گل ها،

و در مینی بوسی سوار شدیم در تکیه پیش با این آدم ها،

داغ سر و داغ دل و داغ دِماغ داراب کلایی ها،

یعنی ایناها:

علی اکبر آهنگر دارابی حاج موسی. (معروف نزدمان به اکبرعمو). اصغر رنجبر. محمد طالبی دارابی (بنّا) مصطفی آهنگر دارابی. سید علی اصغر شفیعی دارابی. موسی بابویه دارابی. حسین محسنی. مرحوم مصطفی مؤمنی دارابی. خلیل آهنگر جوشکار. علی ملایی دارابی. سید عسکری شفیعی دارابی. شهید حجة الاسلام سید جواد شفیعی. علیرضا آهنگر دارابی. هادی آهنگر  دارابی. اصغر مهاجر. حسن آهنگر دارابی. یوسف آهنگر ذاکر اهل بیت. روانشاد یوسف رزاقی. سید رسول هاشمی  دارابی. جعفر رجبی دارابی. احمد بابویه  دارابی و نیز ابراهیم طالبی دارابی (دامنه) آری همین اینا.


از راست: اصغر رنجبر. شهید حجة الاسلام سیدجواد شفیعی. مصطفی آهنگر. علی اکبر آهنگر. دامنه. قم. روبروی حرم. 1358. عکاس: سید علی اصغر

این متن بالا شعر نبوده ها

نثری نیم شعر قافیه دار بود در لابلا

هرکس یادش مانده به این لیست بیفزایدا.

تذکرا :

اگر اسم کسی را انداختما، به حساب کورذهنی ام بذارینا.

و به من بگینا.

نه از پیش خویش تحلیل بیرون کنینا.

که دامنه چنین است و چنان ها.

اگر کسایی هم نبودند و اسمش از سر اشتباه، سیاه شد اینجا، به دامنه اطلاع دهند فوریا.

این داستان را که سری دراز و تَهی گشاد داردا،

در قسمت دوم کامل می کنم با نزاکتا،

که در جماران چه گذشت بر ماها؟


جماران. امام. حسینه ای که هنوز کاه گل نشده بود

و در میدان آزادی آن شب چی شد آنجا؟

و در قم چه کردیم با علما؟

و چه آوردیم از شهر عشق ها و سوهان ها و سوهان ها!؟

رهآورد مان چه بوده ها؟

و تبیین دستاورد رفتن به جماران و  بعد به قم باشه برای بعدها.

تا دوریی گزینیم از بد و بدا.

با چنگ و دف و بار بَد و باربُدا.

تا نلغزیم به ساز این و آن ها.

و رقص سماع نیاییم هی به این آخرین نُت و مُدها.

آری، ان شاء الله. (دامنه دارابکلا)

قضیۀ شهادت شهیدمظلوم بهشتی در دارابکلا

قیام مسلّحانۀ سازمان منافقین


به نام خدا. تاریخ سیاسی دارابکلادرست یک ماه و هفت روز و هفت ساعت و هفت دقیقه و هفت ثانیه و هفت آن، از قیام مسلحانۀ 30 خرداد سال 1360 سازمان مسلّح و تروریستی مسعود رجوی علیه ی ملت ایران، در خیابان های تهران و برخی از جوف و جوارهای جنگل و دشت و دمَن و خَرمن مردم شهرستان های ایران، یک انفجار مَهیب هم در هفتم تیر ماه همان سال در محله ی تاریخی سرچشمه ی تهران، در دفتر حزب جمهوری اسلامی رخ داد و  یک تن را که «یک ملت» بود و 72 یار حزبی یا مجلسی یا خطی اش را به بارگاه شهادت رساند.


آری آیت الله ی دنیادیده و سیاست و دین شناساندۀ بزرگ جهان اسلام و ایران یعنی آیة الله دکتر سید محمد حسین حسینی بهشتی با بمب مترقّیانه ی!! سازمان متوحّشانه ی منافقین به شهادت رسید. در کنارش نیز شهید حجة الاسلام محمد منتظری نیز حیّ و حاضر بود که با او به بهشت رسید. محمد منتظری یی که، اسرائیل هم از او به عنوان یک ابونضّال ثانی می هراسید.


من ساعت 2 بعد ظهر آن روز، یعنی هفت تیر 1360 در دارابکلا و سر مغازه ی آقاجلیل محسنی که آن وقت ها در کنار منزل حاج اصغر دباغیان و در یکی از اتاق های کناری منزل مرحوم حاج اکبر طالبی، (پدر دوست قدیمی و انقلابی مان جناب آقا حسن طالبی) فروشگاه میوه و بقّالی داشت، ایستاده بودم.


جلیل معمولاً آن ایام خاص و بحرانی، اخبار ساعت 14 رادیو را با صدای بلند برای حاضرین و عابرین پخش می نمود. من تا با گوش تیزم (که حتی صدای حرکت سوسک در جوف فروش و ظروف را می شنوم)، شنیدم که گویی گفت:


بهشتی و ده ها سیاستمدار مهم حکومتی به شهادت رسیدند.


به سرعت غیرقابل وصفی، خودم را به منزل پدر رساندم. خبر داغی که حتی امام خمینی آن را زودتر از همه نیمه شب از بی بی سی شنید. آن وقت ها شیخ وحدت در ساری و دانش سرا و دانشگاه و ... تدریس داشت. (که در سلسله مباحث سرگذشتش به آنجاها هم می رسیم در آتی) و آن روز نمی دانم جمعه بود یا یک روز تعطیل؟ او هم در محل بود.


رفتم که او را باخبر سازم و به اصطلاح خبری دست اول، تحویل نموده باشم. دیدم  او مثل بّرج زهرمار (نمی دانم این اصطلاح بد است یا مناسب) به خودش می پیچد و اشک می ریزد برای شهید مظلوم آیت الله بهشتی.


از چپ: شیخ وحدت. پدرم. شیخ باقر. من، سیدعلی سادات خلردی. 1373. قم. منزل


طاقت نیاورد و دقایقی بعد لباسش را پوشید و راهی ساری شد که ببیند چی شد و چه ها می شود؟ من هم به دنبالش آمدم تا تکیه پیش. درست روبروی کارگاه جوشکاری جناب مرحوم محمد دارابکلایی که آن ایام، از حامیان و شاید هم از اعضای رسمی سازمان کمونیستی چریک های فدایی خلق شاخه ی اکثریت بود، (دلیل لفظ «شاید» هم به این خاطر است که، آن سازمان مخفی به راحتی ماست و کشک، کسی را عضوش نمی کرد بلکه عمَله بی مواجیبش اش می ساخت و می پاخت!)


آری؛ کنار جوشکاری او یعنی محمد دارابکلایی، یکی از طرفداران افراطی و مغرور سازمان تروریستی منافقین  یعنی «.... .... ...!» که به نظر می رسد هنوز هم داغ ننگ و انگ و منگ و سنگ و چنگ و جنگ مسعود رجوی خائن را مفتخرانه! بر پیشانی اش می زند، با لباسی سفید پوشیده و سرمست از مثلاً هلاکت! بهشتی، جلوی شیخ وحدت عَربده ای خنده وار کشید و ناسزایی گفت و خنده و ریشخند نمود و متلک پَراند و حوار کشید و مانورها داد.


شیخ وحدت با تمامی قوت صوتی بر سرش چنان دادی کشید. او خفقان گرفت. او یعنی آن حامی سرسپرده ی مسعود رجوی خائن و قاتل و جنایتکار جنگی، آن روز بدجوری رقص و آواز می کرد و شاید بارها رفت منزل و آمد تکیه پیش. که چی؟ که به رخ ها بکشاند مثلاً عملیات بزرگ و فتح آفرین! منافقین را.


شیخ وحدت با ساکت کردن عربده های او رفت و رفت و رفت ... .


زمان به تشییع جنازه ی تاریخی آن شهید مظلوم رسید. که به تنهایی یک ملت بود و خار چشم دشمنان بود.


من افتخارم این است در مسجدجامع ساری در سال 1359 بعد از سخنرانی شهید بهشتی از لای جمعیت به پای منبرش رفتم و مثل بقیه مردم دستم را در دست پاکش نهادم و لبخند گرمش را دیده و حسّ نمودم و همین برای من خیلی ست.


منافقین چه کسان بزرگی را از میان ما به شهادت بردند که الآنه به وجود آزادیخواهانه و مردم گرایانه و اندیشمندانه ی شان سخت نیاز داریم. ما را دچار کمیابی کردند. بدجوری هم کمیاب.


در دارابکلا غلغله یا قلقله ای افتاد. و عصرها و شب ها در جنب تکیه پیش، بحث های داغ و نزدیک به زدوخورد پا می گرفت. چندین تن از خوبان مذهبی و متدیّن با حسّ بلند انقلابی عهد کردند خود را به تهران برسانند و در تشییع جنازه تاریخی شهید مظلوم بهشتی شرکت کنند.



این خبر در میان ماها پیچید و همه داشتیم خود را مهیّا می کردیم که یه جوری در تهران باشیم و با شهید بهشتی و محمد منتظری فرزند انقلابی شکنجه دیده ی پدری انقلابی و زندان دیده و شکنجه های سخت تر از سنگ چشیده، یعنی مرحوم آیت الله العظمی حسینعلی منتظری، رفیق همیشگی شهید مظلوم بهشتی و شهید اندیشه استاد مرتضی مطهری، وداع نماییم؛ که ناگهان دیدیم همان سحر، چهار تن از رفقای من، مرا و خیلی ها را غال و قال و زار و نزار گذاشتد و بی من و ما، با اشک و ناله و آه رفتند تهران و در تشییع جنازه ی جانانه ی آن شهید بزرگ عرصه ی اندیشه و انقلاب و مدیرت و نهادسازی و سازمان دهی و حزب آفرینی و کشور داری؛ جانانه و انقلابی گونه شرکت کردند و با افتخار برگشتند.


موسی بایویه دارابی. علیرضا آهنگر دارابی. مزار دارابکلا. سال 1393. عکاس: دامنه



جعفر رجبی. سیدعلی اصغر. حسن آهنگر. دامنه. 10 فروردین 1394. بَبرخاسه دارابکلا


آن چهار انقلابی بزرگ و دوستدار وفادار انقلاب این چهار تن بودند که روحی برای تن من هستند همه. البته که یکی شان، خیلی خیلی از همه بیشتر، با هم روحی واحدیم در تنی ثانی. آن چهار یار انقلابی اینان بودند که توفیق تشییع شهید بهشتی و محمد منتظری بافته بودند: سید علی اصغر شفیعی دارابی. موسی بایویه دارابی. علیرضا آهنگر دارابی. حسن آهنگر دارابی حاج مرتضی. (دامنه دارابکلا)