آژیر قرمز در دارابکلا
به نام خدا. تاریخ سیاسی دارابکلا. آژیر قرمز. در آن سال های اوج و نخست، جوخه های ترور سازمان تروریستی منافقین، در آموزشگاه های صدام، نحوه ی قتل و کشتار می آموختند و سپس وارد کوی و برزن ایران می شدند و با عملیات غافلگیرانه و ترور، آدم می کشتند. راهی مذموم و کثیف، که مسلم بن عقیل در مشی علوی اش در عدم هَدم عُبیدالله بن زیاد در پشت پرده ی خانه حضرت هانی، به همگان آموزاند.
صد رحمت! به چریک های فدائی خلق اکثریت، که این گونه به جان مردم خود نیفتاد و در اوجش داس و چکش بر می داشت. اما این مارکسیست های اسلامی سازمان رذل منافقین، در جای جای ایران، پاسدارها را، کاسب ها را، ریش دارها را، امام جمعه ها را، بهشتی و مطهری و محمد منتظری ها را و اساسا حزب الله ی ها را، مثل آب خوردن می کشتتند و مُثله می کردند.
یادم است روزی یک زندانی چریک فدائی همین محل مان، به من گفته بود که: چه ها می کشیدیم از دست این مجاهدین خلقی های درون زندان. لج باز و شلوغ کن و بی منطق بودند و دائم فضا را متشنّج و عوامانه و احساسی نگه می داشتند. و می گفت:
من با آنها، برای همین لجاجت های کور و بی منطق، قهر بودیم در زندان...
برای یک عدد تیغ ریش تراش، همه ی اصول شان را یکجا می فروختند...
مشی شان جنجال بود و جنجال...
حالا در این سالهای سخت و جیره بندی و قحطیِ حتی صابون و برف و تخم مرغ و یخچال و جهیزیه ی عروس در ایرانِ زیر بارِ جنگ نیابتی غرب، هواپیماهای هدیه ای غرب به سرزمین دو رود دجله و فرات یعنی عراق، با گراهای مزدوران خود یعنی سازمان منافقین، تا برق اتم نکا هم، رسیده بودند و بمب افکن های فوق مدرن شان، بمب می افکندند و درمی رفتند.
دامنه. محمد جامخانه ای. سید عسکری. 1362. جبهه جنگ جفیر
همین نیروگاه اتمی شهید سلیمی نکا و گوهر باران دریای مان را می گویم. دارابکلا هم شده بود منطقه ایی جنگی. که به جنگ شهرها مشهور گشته بود آن روز. به همه ی خانواده ها و مساجد و تکایا نایلون های مشکی رنگ کلفت تحویل دادند و هر کس موظف شد بر پنجره های منزلش بیآویزد تا مانع انعکاس نور در شب شود و مثلا بمبی به اشتباه یا عمد، بر سر مومنان دارابکلا نیفتد.
یادم است آن سال، محرّم هم بود و ما در همه ی پنجره های مسجد و تکیه، این نایلون های مشکی بودار کلفت را، آویخته بودیم که در پناه آن روضه ی امام حسین و مصایب حضرت زینب (علیهماالسّلام) بشنویم و بشوریم. و محله های دارابکلا را میان نیروهای انقلابی تقسیم کرده بودیم. که من و دوست ارزشمند و برادر بسیارعزیز و متدینم موسی بابویه دارابی از چاه هفت روز تا المجار ببخیل را در حوزه ی پوشش تذکرات خود داشتیم.
به در منازل و توتون جار مردم عزیز محل (یعنی جایی از گوشه ی حیاط را لامپی می آویختند و در زیر نور آن توتون را به سوزن و نخ می ریختند که به گرمخانه سوچکه ببرند و خشکش کنند و رنگ بگیرند) می رفتیم و متذکر می شدیم که:
لامپ را خاموش کنید...
پرده نایلونی مشکی را خوب بیآویزید تا دشمن از کورسوی آن شبیخون نزند به محل مان.
و این همچنان تا مدتی مدید ادامه یافت و در دارابکلا نیز آژیر قرمز بارها به صدا در آمد. که البته مدتی بعد از این حالت بیرون آمد. چون ایران بر غرب فائق آمد. و خون شهیدان خاک های از دست رفته را بازپس ساخت.
دارابکلا. خیابان شهید جواد طالبی. آن انتها حموم پیش. 1395. عکاس: جناب یک دوست
همین ایرانی که طی هشت سال هجوم وحشیانه ی غرب، ملی گراها و ایران پرستان دروغین، یک ساعت هم برای آن نه رزمیدند و نه غصّه خوردند. و حتی سازمان کثیفی چون منافقین، کیلومتر کیلومتر خاک عراق را از صدام هدیه گرفت و آنجا کشورک اشرف! ساخت و با ساز و برگ نظامی مُفتکی نظام غرب، عملیات تاریخواره ی ! فروغ جاویدان را ساز کرد. و تا چهار زبَر کرمانشاه پیش تاخت. و هر چه و هر که را آنجا یافت، نابود و مُثله و نیز زنده به گور ساخت.
عراق، مگر چی داشت؟ جز نخلستان هایی در کنار دو رود دجله و فُرات!!!؟؟ و سلاح های کشتار جمعی هدیه ای غرب و غُراب! و نوکرهایی فاسد چون ابریشمچی و رجوی و مریم بی مرام و مُراد؟ بهترین پاسدار شهر حزب اللهی بهشهر را، که به حدّ 1000 آدمی مثل من، او نیرو و جُربُزه و مهارت و معرفت داشت و از قضای حضرت حق، آموزگار نظامی مان بود، همین سازمان هم پیمان صدام یعنی منافقین خون آشام، در مرصاد گرفتند و گوشش را با تیغ ریش و لبه ی خنجر خشم و نوک سرنیزه بریدند و شکنجه کردند و مُثله...
که البته به عزم مردم و بسیج بسیجیان ایثارگر هم مال و هم جان، این سازمان جهمنی در مرصاد و کمین انتقام و خشم خدا افتاد. و پیش همه ی ایرانیان و نزد خدای عالمیان رسوا شد و خار خوار و نیز خوار خار. (دامنه دارابکلا)
دو جناح چپ و راست دارابکلا
به نام خدا. تاریخ سیاسی دارابکلا. نحوۀ شکل گیری جناح راست و چپ در دارابکلا. یک نظام بشدت بسته ی استبداد شاهی طومارش درهم پیچیده شد. در آن فضای آزاد و یَله، دو سازمان مسلح و تشکیلاتی چریک های فدایی خلق و منافقین، بی درنگ آغاز کردند به یار گیری در طول و عرض جغرافیای سیاسی و انسانی کشور.
اما همه ی زور و توان این دو سازمان تجزیه طلب مارکسیستی و ناهمساز، در دارابکلا فقط جذب تقریبا 16 حامی و طرفدار بود نه عضو تاثیرگذار. یعنی 13 نفر سازمان چریک های فدایی خلق. و سه نفر سازمان منافقین. اولی ها، به تفسیر عامیانه و خالصانه ی مردم مؤمن دارابکلا، چون کمونیست محسوب می شدند، در مراودات اجتماعی، حتی در درون خانواده شان، با محدویت مواجه شدند و چون همه ی مردم محل، کمونیست را ساده و صاف معنی می کردند و می گفتند: کمونیست یعنی خدا نیست و همین تعریف ساده و روان، روانی فعالیت این جریان محدود را گرفت.
و بزودی دریافتند که در جامعه ی بشدت مذهبی و مومن و وصل به روحانیت مردم دارابکلا، جایی برای مانور بیشتر و عرض اندام و جذب ندارند. و حتی خود نیز، در درون خانواده ی مذهبی شان محذوف گردیده بودند.
دومی ها هم اسیر زد و بندهای درگیری های شهری سازمان منافقین شدند و از محیط روستا چیزی عایدشان نشد. و سرنوشتی یافتند، که من نیازی به دامن زدن به آن ندارم. زیرا دامنه همیشه مترصد همبستگی ست، نه تنازع و نِقار.
البته در حفظ مواضع و اظهار سخن حق، در جای مصلحت، دریغ هم نمی کند. دامنه، البته هیچ کس از حامیان این دو جریان مسکو گرای تجزیه خواه را، نه ملحد و نه ضد دین می داند. گرچه کار سیاسی شان را باطل و انحرافی می داند، اما اتهام عقیدتی به کسی نمی زند. کما این که همه ی اینها در روز عاشورا برای امام حسین (ع) عزاداری هم می کردند و رو به قبله آمال نماز می خواندند.
به حیطه ی شخصی افراد رفتن، کاری مذموم در شیعه و انسانیت و حقانیت است. غائله های این دو سازمان با رویدادهای عدیده در چهار گوشه ی کشور گربه شکل ایران، گرچه گره هایی برای نظام آفرید، اما همه چیز، هم در قوم بلوچ در شرق و هم قوم عرب در جنوب و هم قوم کرد در غرب و هم قوم ترکمن در شمال ختم به خیر شد. و کَلک همه ی توطئه های سازمان یافته ی این دو سازمان مخوف مسلح، کَنده شد.
حالا سال شصت تمام شد و سال شصت و یک از راه رسید. سلیقه های فکری و مبانی و آراء و نظرهای متضاد جناح مذهبی کشور که از قبل در درون، نهفته گردیده بود، آرام آرام شکل تعارض و اختلاف به خود گرفت. و کاملاً بر سر انتخابات های متعدد سیاسی خبرگان قانون اساسی و ریاست جمهوری و مجلس و خبرگان رهبری (که امام خمینی اصرار شدیدی در برگزاری سالم و سر وقت و غیرقابل تعویق آن داشتند تا جمهوریت در کنار اسلامیت و اسلامیت کنار جمهوریت معنا و مفهوم و قوام گیرد) و نیز مواضع فراوان بر سر موضوعات روز، بروز نمود. و دارابکلا هم جزئی از این آب و خاک وسیع ایران و نظام بود و دارای نیروهای فراوان. لذا اینجا هم اینچنین گردید.
همه ی نیروهای مذهبی محل تا آغاز سال 61 زیر یک سقف انجمن اسلامی و در زیر درگاه مسجد با هم بودند. کتابخانه و اتاق جلسات و دفتر حضور در غروب و نشست های بسیار پشت سرهم، همه و همه، واحد و یگانه و یکجا بود. حتی آب تنی در رود خانه ی سرده اوسا مرسم، به همراه یک روحانی حاضر در روستا انجام می گرفت.
ولی این اتحاد و همبستگی و ید واحده یودن، دیری نپایید. چون کل کشور، این تشتّت را به خود دید. قم و مشهد و تهران و شیراز و اصفهان و دارابکلا به یک حد و اندازه تفریق صورت گرفت. جناح چپ و راست رسما زاده شد. دو جناح عملا در جنب هم اما رویاروی هم، بی تیرانداختن علیه ی هم، صف آرایی مسالمت آمیز کردند.
از تحلیل کلان کشور بگذرم و بیایم سر اصل مطلب، که تولد دو جناح راست و چپ در دارابکلاست. ماه رمضان سال 61 یک روحانی بزرگوار و سرشناش محل (حجة الاسلام والمسلمین آقای ...) که من، حتی امروز هم، به او احترام خاصی می کنم، گویا خطیبی غیرراتب بود آن سال، با برنامه ای احتمالاً تنظیم یافته و هدفمند به منبر برمی خیزد. و به اینجای کلام سیاسی اش می رسد که تعجّب و حیرت همگان را در آن مجلس پُراحتقان! برانگیخت.
مسجدجامع دارابکلا. سال 1395. عکاس: جناب یک دوست
وی البته برای خویش احساس دَین می کرد و از سر تکلیفش داد سخن سر داد. او بالای منبر و از لای سوراخ های هزار گونه ی میکروفون منبر علیه ی سه نفر گفت. و سخنی خاص و ویژه را به لا به لای جمعیت نفوذ داد. گفت:
این سه نفر چنین اند و چنان. انجمن باید چنین شود و چنان. مُهر باید چنین باشد و چنان. این چند نفر باید جایگزین شود و جاری. و چندی چند به سخنش افزود و مجلس را به خلَسه ی سیاسی فرو برد و گفت و گفت و گفت و از بالای منبر، آمد پای منبر... .
باز نیز بگذرم که آن روز، فشلی پدید آورد به قول سدید قرآن: فتفشلوا ریحکم... حالا هم، من یعنی دامنه، منبر نمی روم باز! و این سر آغاز کوچ کشی بخشی بزرگ از اعضای موثر و اولیه و فعال انجمن اسلامی به جایی در پشت آقا مدرسه شد. زیاد دور نشد که اوت اوت شود. از حیاط آقامسجد کوچیدند و رفتند پشت آقامدرسه. و مدرسه و مسجد همیشه عین هم بودند. گرچه حریم مسجد قدسی ست، ولی حریم مدرسه هم تفسیر قدسیات و عُرفیات و سیاسیات و اجتماعیات است. و این کوچ کشی زیاد هم پَرتی و پِرتی نداشت.
این که کیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کوچ اجباری داده شدند و دست از کار سیاست و مذهب برنداشتند و دکّه ای یا کلبه ای چوبین دواتاقه در آن پشت آقا مدرسه بنا کردند و بنّایی سیاسی را ترک نگفتند را، همه ی شما می شناسید. بیش از 33 نفر از بدو و سپس، به عنوان جریان چپ مذهبی، از این جمع یکجا و یکخواه، مجبور به جدایی شدند. و آنجا را یعنی دکّه ی چوبین را، پایگاه فریاد آزاد و آراء متفاوت شان ساختند. و با مشی مذهبی بر مبنای فهم دینی و سیاسی شان طی طریق سیاسی و مشق دینی نمودند.
اما غروب که می شد و حتی گاهی ظهر، همه در پشت سر مرحوم آقا دارابکلایی جمع می شدند و نماز های جماعت را به اقتداء، اقامه می کردند.
دامنه و رفقا. سال 1365. عکاس: یوسف رزاقی
پس، گرچه در سیاست و دینداری، نیروهای مذهبی محل، عملا دو جناح شدند، یعنی در واقع دو جناحش کردند! اما در مناسک شرع و مراسم مذهب و محافل عید و دسته های عزا و ساعات خاص عاشورا، عین هم و کنار هم و پشت آن روحانی مبلغ از قم یا مشهد به روستا آمده، و نیز امام جماعت بزرگ محل یعنی مرحوم آیة الله آقا دارابکلایی اقامه فریضه می کردند.
ترک نکردن مسجد و تکیه و دین و آئین و آمین، راه و مَنفذی برای کسی باز نساخت که این جناح چپ مذهبی محل را که کوچ اجباری داده شده بودند از حُرم مسجد آقا، به مرز مدرسه ی آقا، از صحنه ی روزگار محو و از عرصه ی دین اِمحاء و از فضای سیاست دور و از محیط مَحاط محل، بی احاطه شان سازند. نه. هرگز. (دامنه دارابکلا)
قیام مسلّحانۀ سازمان منافقین
به نام خدا. تاریخ سیاسی دارابکلا. درست یک ماه و هفت روز و هفت ساعت و هفت دقیقه و هفت ثانیه و هفت آن، از قیام مسلحانۀ 30 خرداد سال 1360 سازمان مسلّح و تروریستی مسعود رجوی علیه ی ملت ایران، در خیابان های تهران و برخی از جوف و جوارهای جنگل و دشت و دمَن و خَرمن مردم شهرستان های ایران، یک انفجار مَهیب هم در هفتم تیر ماه همان سال در محله ی تاریخی سرچشمه ی تهران، در دفتر حزب جمهوری اسلامی رخ داد و یک تن را که «یک ملت» بود و 72 یار حزبی یا مجلسی یا خطی اش را به بارگاه شهادت رساند.
آری آیت الله ی دنیادیده و سیاست و دین شناساندۀ بزرگ جهان اسلام و ایران یعنی آیة الله دکتر سید محمد حسین حسینی بهشتی با بمب مترقّیانه ی!! سازمان متوحّشانه ی منافقین به شهادت رسید. در کنارش نیز شهید حجة الاسلام محمد منتظری نیز حیّ و حاضر بود که با او به بهشت رسید. محمد منتظری یی که، اسرائیل هم از او به عنوان یک ابونضّال ثانی می هراسید.
من ساعت 2 بعد ظهر آن روز، یعنی هفت تیر 1360 در دارابکلا و سر مغازه ی آقاجلیل محسنی که آن وقت ها در کنار منزل حاج اصغر دباغیان و در یکی از اتاق های کناری منزل مرحوم حاج اکبر طالبی، (پدر دوست قدیمی و انقلابی مان جناب آقا حسن طالبی) فروشگاه میوه و بقّالی داشت، ایستاده بودم.
جلیل معمولاً آن ایام خاص و بحرانی، اخبار ساعت 14 رادیو را با صدای بلند برای حاضرین و عابرین پخش می نمود. من تا با گوش تیزم (که حتی صدای حرکت سوسک در جوف فروش و ظروف را می شنوم)، شنیدم که گویی گفت:
بهشتی و ده ها سیاستمدار مهم حکومتی به شهادت رسیدند.
به سرعت غیرقابل وصفی، خودم را به منزل پدر رساندم. خبر داغی که حتی امام خمینی آن را زودتر از همه نیمه شب از بی بی سی شنید. آن وقت ها شیخ وحدت در ساری و دانش سرا و دانشگاه و ... تدریس داشت. (که در سلسله مباحث سرگذشتش به آنجاها هم می رسیم در آتی) و آن روز نمی دانم جمعه بود یا یک روز تعطیل؟ او هم در محل بود.
رفتم که او را باخبر سازم و به اصطلاح خبری دست اول، تحویل نموده باشم. دیدم او مثل بّرج زهرمار (نمی دانم این اصطلاح بد است یا مناسب) به خودش می پیچد و اشک می ریزد برای شهید مظلوم آیت الله بهشتی.
از چپ: شیخ وحدت. پدرم. شیخ باقر. من، سیدعلی سادات خلردی. 1373. قم. منزل
طاقت نیاورد و دقایقی بعد لباسش را پوشید و راهی ساری شد که ببیند چی شد و چه ها می شود؟ من هم به دنبالش آمدم تا تکیه پیش. درست روبروی کارگاه جوشکاری جناب مرحوم محمد دارابکلایی که آن ایام، از حامیان و شاید هم از اعضای رسمی سازمان کمونیستی چریک های فدایی خلق شاخه ی اکثریت بود، (دلیل لفظ «شاید» هم به این خاطر است که، آن سازمان مخفی به راحتی ماست و کشک، کسی را عضوش نمی کرد بلکه عمَله بی مواجیبش اش می ساخت و می پاخت!)
آری؛ کنار جوشکاری او یعنی محمد دارابکلایی، یکی از طرفداران افراطی و مغرور سازمان تروریستی منافقین یعنی «.... .... ...!» که به نظر می رسد هنوز هم داغ ننگ و انگ و منگ و سنگ و چنگ و جنگ مسعود رجوی خائن را مفتخرانه! بر پیشانی اش می زند، با لباسی سفید پوشیده و سرمست از مثلاً هلاکت! بهشتی، جلوی شیخ وحدت عَربده ای خنده وار کشید و ناسزایی گفت و خنده و ریشخند نمود و متلک پَراند و حوار کشید و مانورها داد.
شیخ وحدت با تمامی قوت صوتی بر سرش چنان دادی کشید. او خفقان گرفت. او یعنی آن حامی سرسپرده ی مسعود رجوی خائن و قاتل و جنایتکار جنگی، آن روز بدجوری رقص و آواز می کرد و شاید بارها رفت منزل و آمد تکیه پیش. که چی؟ که به رخ ها بکشاند مثلاً عملیات بزرگ و فتح آفرین! منافقین را.
شیخ وحدت با ساکت کردن عربده های او رفت و رفت و رفت ... .
زمان به تشییع جنازه ی تاریخی آن شهید مظلوم رسید. که به تنهایی یک ملت بود و خار چشم دشمنان بود.
من افتخارم این است در مسجدجامع ساری در سال 1359 بعد از سخنرانی شهید بهشتی از لای جمعیت به پای منبرش رفتم و مثل بقیه مردم دستم را در دست پاکش نهادم و لبخند گرمش را دیده و حسّ نمودم و همین برای من خیلی ست.
منافقین چه کسان بزرگی را از میان ما به شهادت بردند که الآنه به وجود آزادیخواهانه و مردم گرایانه و اندیشمندانه ی شان سخت نیاز داریم. ما را دچار کمیابی کردند. بدجوری هم کمیاب.
در دارابکلا غلغله یا قلقله ای افتاد. و عصرها و شب ها در جنب تکیه پیش، بحث های داغ و نزدیک به زدوخورد پا می گرفت. چندین تن از خوبان مذهبی و متدیّن با حسّ بلند انقلابی عهد کردند خود را به تهران برسانند و در تشییع جنازه تاریخی شهید مظلوم بهشتی شرکت کنند.
این خبر در میان ماها پیچید و همه داشتیم خود را مهیّا می کردیم که یه جوری در تهران باشیم و با شهید بهشتی و محمد منتظری فرزند انقلابی شکنجه دیده ی پدری انقلابی و زندان دیده و شکنجه های سخت تر از سنگ چشیده، یعنی مرحوم آیت الله العظمی حسینعلی منتظری، رفیق همیشگی شهید مظلوم بهشتی و شهید اندیشه استاد مرتضی مطهری، وداع نماییم؛ که ناگهان دیدیم همان سحر، چهار تن از رفقای من، مرا و خیلی ها را غال و قال و زار و نزار گذاشتد و بی من و ما، با اشک و ناله و آه رفتند تهران و در تشییع جنازه ی جانانه ی آن شهید بزرگ عرصه ی اندیشه و انقلاب و مدیرت و نهادسازی و سازمان دهی و حزب آفرینی و کشور داری؛ جانانه و انقلابی گونه شرکت کردند و با افتخار برگشتند.
موسی بایویه دارابی. علیرضا آهنگر دارابی. مزار دارابکلا. سال 1393. عکاس: دامنه
جعفر رجبی. سیدعلی اصغر. حسن آهنگر. دامنه. 10 فروردین 1394. بَبرخاسه دارابکلا
آن چهار انقلابی بزرگ و دوستدار وفادار انقلاب این چهار تن بودند که روحی برای تن من هستند همه. البته که یکی شان، خیلی خیلی از همه بیشتر، با هم روحی واحدیم در تنی ثانی. آن چهار یار انقلابی اینان بودند که توفیق تشییع شهید بهشتی و محمد منتظری بافته بودند: سید علی اصغر شفیعی دارابی. موسی بایویه دارابی. علیرضا آهنگر دارابی. حسن آهنگر دارابی حاج مرتضی. (دامنه دارابکلا)