قضیۀ تلمبۀ دستی آب
به نام خدا. تاریخ سیاسی دارابکلا. در این قسمت تاریخ سیاسی دارابکلا، قضیۀ تلمبۀ دستی آب شُرب روستای دارابکلا را می نویسم:
الان را نبینید. تا همین چهار دهۀ پیش، که شاه، شاهنشاهی می کرد و خود را سایۀ خدا می پنداشت و ثروت پارو می کرد و زمینخوار بزرگ بود و سرآخر با سرقت میلیاردها دلار این ملت و مملکت به پاناما گریخت، دارابکلایی ها آب لوله کشی نداشتند.
سه چهار نقطۀ دارابکلا، تلمبۀ آب دستی بر روی چاهای آب نصب کرده بودند و مردم _اغلب زنان_ آب را غوراَفتو (عکس پنجم در زیر از مهندس محمد عبدی) و به صورت سرکاتی به خونه ها حمل می کردند. لُغت سرکاتی را در 6 شهریور 1395 در پست 3307 اینجا به صورت مکتوب و مصوّر شرح داده بودم.
و یا به قنات پشون، می رفتند آبِ خوردن می آورند و یا از چاه هفت روز پیش غسّالخانه و حموم مردانه. ظرف و ظروف و لباس را هم در دَره دِله (= رودخانه) می شستند. که من بگذرم. لُغت قنات پشون را نیز در دو قسمت مفصل در پست 85 اینجا و پست 86 اینجا در 9 و 11 بهمن 13922 شرح داده بودم.
فقط سال های منتهی به پیروز انقلاب بود که مرحوم حجة الاسلام والمسلمین شیخ روح الله حبیبی با آن ذهن خلّاق و پرتلاش و روحیۀ مردم گرایانه اش، دارابکلا را به آب شُرب لوله کشی مجهز ساخته بود. روح او و همۀ کسانی که با او در این اقدام مجاهده کردند، شاد.
تلمبۀ دستی آب خوردنی دارابکلا _تا جایی که من در ذهن و حافظه ام دارم_ در این سه نقطۀ محل بود:
پیچ ببخیل. درست روبروی تکیۀ ببخیل که دارند تأسیس می کنند.
پیچ گلچین. درست کنار منزل حاج حیب الله رمضانی.
قوس حموم پیش محلۀ تاریخی و پرخاطرۀ ما. درست روبروی خونۀ شهید ابراهیم عباسیان.
که من با دو تلمبۀ ببخیل و حموم پیش، زیاد خاطره دارم و بارها پیش آن دست دست کاری نمودم؛ یعنی چکّلی پکّلی کردم که بزودی این لغت را هم در فرهنگ لغت دارابکلا شرح می کنم.
این عکس ها نمونه هایی از تلمبۀ آب دستی ست که دارابکلا، سه چهار تا از آن داشتیم:
روش آب گرفتن از تلمبۀ دستی آب که در دارابکلا نیز این گونه بود
راست: تاریخ آب و تلمبه و بچه. عکس چپ: دامنه. چاه آب امامزاده جعفر دارابکلا. نوروز سال 1384. عکاس: سیدعلی اصغر
تلمبۀ آب دستی و غوراَفتو، ظرف مسّی آب در قدیم دارابکلا. عکس از مهندس محمد عبدی سنه کوهی
نمونه ای از تلمبۀ آب در قدیم
سمت راست دکور و نماد تلمبۀ دستی آب. عکس سمت چپ نمونه ای چاه آب با دَلوّ و حلب، که در امامزاده جعفر دارابکلا نیز این نوع چاه خیلی دیدنی بود و مردم از آن می نوشیدند هم برای شفا و هم برای رفع عطش در اربابی صحرا. و در چاه هفت روز محل هم پله داشت به جای دلو و ریسمان دستی داشت به جای چرخ که بعد از استحمام، مردم نوش جان می کردند و می رفتند منزل
قارت بکارده چش شد یعنی چشاش از حدقه بیرون بیرون زد از بس، آب کم شد و بحران آب و نوسان آن پدید آمد و تبذیر و اسراف جایگزین شد. (دامنه دارابکلا)
زیرآب زنان دارابکلا
پست 4731 : به قلم کامنت گذاری با مستعار « x ». مندرج در متناوب نوشتارهای تک نگاری ها3 (82) و در سلسله مباحث دارابکلا و تاریخ (32).
«سلام دامنه. چرا سانسور میکنی؟ کامل پخش کن همه بشناسن. چرا مثل قوه قضاییه میگی پ پ ژ ؟ میگی پ پ پ ؟ خوب بگو ... فر زند ... ... بهش بگو ... سال در .... چکار کرد؟ [اشاره به قسمت 27 تاریخ سیاسی دارابکلا یعنی پست 4604 اینجا قضیۀ «زیرآب زنی علیۀ دانشجویان روستای دارابکلا»]»
دامنه. قم. 1395. منزل. عکاس: عاصم
پاسخ ویژۀ دامنه : به نام خدا. سلام من هم به شما جناب مستعار « x ». خُب کاملاً واضح است چرا نام زیرآب زنی که شما می نویسی را سانسور می کنم. اساساً دامنه در دامنه، هرگز چنین کاری نکرده و نمی کند که اسم افراد ببرد چه در کامنت چه در متن.
از خودِ شما می پرسم اگر دلت می خواهد سانسور نکنم؛ چرا خودت، خودت را سانسور می کنی. در سجّل احوال! اسمی به اسم « x » ثبت نشده است. پس چرا با نام حقیقی ات نمی آیی؟ حتماً دلیل داری و آن هم حفظ هویت توست.
پس با همین منطق خودت، دلت نخواهد، برای دیگری، اسمش برده شود. من به تو قول می دهم اگر خودت بخواهید با هم بریم سراغش. اگر درست باشد _آنچه برای من ارسال کرده ای_ من خودم به سبک خودم با صراحت و شجاعت وارد بحث می شوم با آن شخص.
در ضمن خودت هم می دانی که دامنه، اساساً نه به هیچ کس باج می دهد و نه از هیچ کس جز خدا می هراسد، چه رسد به کسی که به قول شما خیانت و جنایت کرد و حق خوری نمود و نون بُری.
ممنونم از شما جناب مستعار « x » که هم از دردهایی که نوشته ای، خیلی متأثّر شدم و هم درکت می کنم که چه می گویی. نیز از برخی از وازه های ویژه ات خیلی خیلی هم خندیدم. بگذرم. (دامنه دارابکلا)
عکس امام در کرۀ ماه و صلوات خاص
به نام خدا. تاریخ سیاسی دارابکلا. در این قسمت تاریخ سیاسی دارابکلا، به دو قضیۀ فضای خاص سیاسی سال 1357 روستای دارابکلا می پردازم و دو نکته ای را که خود شاهدش بودم را می نویسم:
آن سال منتهی به پیروزی انقلاب، میزان محبوبیت و نفوذ امام خمینی _رهبر کبیر انقلاب اسلامی_ برای انقلابیون بسیار بالا و توصیف ناشدنی بود. در یک تقسیم بندی کلی، مردم دارابکلا در آن مقطع زمانی دو دسته بودند:
اکثریت قریب به اتفاق، حامی و دلسپرده ی امام خمینی بودند و با شوق و ولع در انتظار نتایج و آثار انقلاب بسر می بردند. و چند خانواده و افراد معدود هم هنوز به شاه وفادار مانده بودند و معمولاً به این و آن می گفتند شاه برمی گردد! که خود بعدها دریافتند آن انتظار توهّمی بیش نبود.
در همین گیر و دار در دارابکلا دو اتفاق روی داده بود: یکی در عوام و دیگری در خواص. در عوام این بود که با قاطعیت می گفتند عکس امام در کُره ماه دیده می شود. شب ها در هم در حیاط دو تکیۀ بالا و پایین محله، همه را به رؤیت سطح ماه فرامی خواندند و ناهمواری های روی ماه را به شکل عمّامه و عبا و چهره ی امام تصویر می کردند و به دیگران القا می نمودند که دیدید راست می گوییم. مردم هم _البته برخی_ می گفتند: اَره اَره دیدیم. تا این که از ناحیۀ خود امام این خرافه رد شد.
این قضیه موجب شده بود اهل فَحص و کنجکاوها در دارابکلا، به داستان فوت ابراهیم، فرزند پیامبر اسلام (ص) استناد کنند که همین نوع خرافه آنجا رخ نموده بود که رسول خدا (ص) آن را مردود نموده بود.
آن قضیۀ دوم که در خواص رخ نموده بود این بود که یکی از روحانیون محترم دارابکلا، در نشستی که من هم در آن شب حضور داشتم، از سر عشق شدید به امام خمینی _رهبر کبیر انقلاب اسلامی_ و در نهایت اخلاص پیشنهاد داده بود، وقتی نام «روح الله خمینی» در مجامع برده می شود به جای صلوات الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد، بگوییم:
«الّلهُمَّ صَلِّ عَلی خمینی و آلِ خمینی»!!!
که البته روی آن مباحثه و چالش شده بود و رد گردیده بود.
این دو قضیه را از این رو در سلسله مسائل تاریخ سیاسی دارابکلا نوشته ام که صرفاً رخداد را نقل کرده باشم تا در تاریخ سیاسی محل ثبت بماند؛ و الّا هیچ کس به آنچه آن زمان خاص بر حسب اقتضائات انقلابات رخ می تابید، نه گلایه ای می برَد و نه اشکال تراشی می نماید.
نمازظهر عاشورای سال 1394 دارابکلا
تذکر ضروری دامنه : پس از آن که من در قسمت 27 تاریخ سیاسی دارابکلا یعنی پست 4604 اینجا قضیۀ «زیرآب زنی علیۀ دانشجویان روستای دارابکلا» را نوشته و منتشر کرده بودم، کامنت گذار محترمی _که مشخص است از خوانندگان همیشگی دامنه است_ با ارسال چندبار کامنت با مفهومی ثابت به دامنه، از من پرسیده آیا آن دانشجو که علیۀ اش، زیرآب زنان دارابکلا گزارش ردکرده بودند، فلانی فرزند فلانی نبوده؟ عین کامنتش با سانسوری که کردم این است:
«با سلام. آیا این دانشجو «...» فرزند «...» نبوده؟ با تشکر.»
ضمن علیک السّلام و تشکر از دغدغه ات؛ باید بگویم من وقتی شما را نمی شناسم چگونه می توانم جواب شما را بدهم؟ نیز وقتی دامنه در متن پست، تحفّظ ورزیده، چگونه در بخش کامنت این اصل را نادیده بگیرد؟ بگو کی هستی تا بگویم چی به چیه. ممنونم و خداحافظت. (دامنه دارابکلا)
قضیۀ شبیخون تشی لت دارابکلا
به نام خدا. تاریخ سیاسی دارابکلا. به نام خدا. در سلسله بحث تاریخ سیاسی دارابکلا، به مانور شبیخون تشی لت روستای دارابکلا می پردازم.
آبان سال 1359 بود. درست دو ماه و اندی پس از آغاز جنگ تحمیلی صدام حسین به سرکردگی غرب علیۀ ملت و نظام ایران. دارابکلا هم مثل همۀ جاهای ایران، حالت دفاعی، جهادی و انقلابی به خود گرفته بود. اغلب هم سن و سال های ما، در بسیج ملی و سپس در بسیج مستضعفین عضو شده بودند.
یک شب _که هنوز نقار و تجزیه ی نیروها به دو جناح راست و چپ و حتی قضایای گروهک های معاند نظام شکل نگرفته بود_ یک رزم شبانه ی بسیار پُرازدحام انقلابیون دارابکلا به وجه جدّی و با قاطعیت برگزار شده بود؛ در تپه های تشی لت از یال شرقی روستای دارابکلا.
درست در جایی جمع شده بودیم که در عکس زیر زاویۀ آن را تطبیق داده ام. فرمانده داشت می آموخت به همه ی ما که جنگ ممکن است به این جاها هم گسترش پیدا کند. یعنی منطقۀ دارابکلا و حومه. خصوصاً گوشزد نموده بود به خطر تجزیه طلب های مارکسیست استالینیست حامی شوروی در منطقه ی ترکمن صحرا (در استان گلستان).
در تاریکی محض تشی لت، همه سروپا گوش بودیم و باحیرت به حرف ها گوش می کردیم که ناگهان غافلگیر شدیم. شبیخون خوردیم از سمت موزی لَت که مشهور است به کاظم لَت. آن هم به صورت رگبار مسلسل هوایی و ایست دادن ها و فرمان های نظامی و هجومی و های و هوی های خاص و داد و بیدادهای بیدارباش.
شهید محمدباقر مهاجر
برخی متواری شدیم و سنگر گرفتیم در بوته زارها و پشت پَیلم و لَم و موره و ناهمواری های آنجا. برخی تا لب جاده ی صحرایی گردکَل هم رفته بودند. کمی نشد که همه فهمیدیم شهید محمدباقر مهاجر _که یک رزمی کار و استاد حرفه ای در کونگ فو بود_ به همراه چند نفر دیگر که از جمع مان مخفیانه جدا شده بودند و در موزی لت کمین کرده بودند؛ به مانورمان شبیخون زدند.
درست در همین نقطه ای که دامنه ایستاده است (یعنی تشی لَت دارابکلا) آن مانور شبیخون سال 59 صورت گرفته بود. عکاس: سیدعلی اصغر. 1382. شب روستای دارابکلا از زاویۀ تشی لت
همآهنگی محمدباقر با فرمانده ی مانور خیلی پیچیده و مخفی و حرفه ای بود که ما حتی بو هم نبرده بودیم. واقعاً همه هراس کرده بودیم و چهارچنگی جیم فنگ شده بودیم...
و این به عنوان یک خاطره ی سیاسی و انقلابی و جهاگرانه ماند در نهاد و خاطرم که امروز در چهار بخش تاریخ سیاسی دارابکلا، شهیدان دارابکلا، دمی با دماء شهیدان و خاطرات دامنه آن را بازگو کردم. ریزمسائل و جزئیات زیادی هم دارد این واقعه، که دامنه می گذرد از آن. روح شهید محمدباقر مهاجر و همۀ شهیدان دارابکلا و ایران و جهان اسلام شاد و جاویدان. (دامنه دارابکلا)
کامیون سیاسی آن دو نفر
به نام خدا. تاریخ سیاسی دارابکلا. در سلسله بحث تاریخ سیاسی دارابکلا، به دو کامیون سیاسی مذهبی روستای دارابکلا می پردازم:
تو _یعنی جوان امروزی دارابکلایی_ نبودی که ببینی. شاسّی بلند! هم نبود که می بینید. اِفاده و کَرّ و فَرّ و پُز و مانور هم در کار نبود. تیلر و تراکتور بود و دو سه تا کامیون و مینی بوس. نیز چند تا وانت نیسان و مزدا 1600 و شش هفت تا پیکان سواری و و دو تا ژیان و دو تا آریا.
وقتی می خواستیم به ساری برویم برای تظاهرات علیۀ شاه و بیزاری از آمریکا و اسرائیل و حضور در مناسب ها و نیز مقابله با سلطنت طلبان و دست انداختنِ شاه پرستان، فقط با دو کامیون می رفتیم که من نامشون را گذاشتم دو کامیون سیاسی روستای دارابکلا:
یکی مال مرحوم محمدعلی شیردل دارابی.
یکی مال مرحوم سید محمد شفیعی دارابی.
از همین تکیه پیش دارابکلا با شوق و ولَع و انرژی های انباشته شدۀ دینی و سیاسی در روح و درون مان، از روی پلّه های نردبان کناری اتاق شوفر و شاگرد می پریدیم پشت کامیون مرحوم محمدعلی شیردل دارابی و مرحوم سید محمد شفیعی دارابی و با موجی چسبیده به هم می رفتیم به معرکه و محل لبیک.
مرحوم سید محمد شفیعی دارابی. عکس مرحوم محمدعلی شیردل را نداشتم. اگر برام برسه منعکس می کنم
مرگ بر شاه گویان و مرگ بر آمریکا گویان، راه را می رفتیم و در میدان شهدای ساری پیاده می شدیم و در طول مسیرها به ندای امام روح الله، لبیک می گفتیم و با همین دو کامیون با انرژی های تخلیه شده به تکیه پیش برمی گشتیم.
تکیه پیشی که همیشه میقات انقلابیون بود. تو حالا را نبین که تکیه پیش شده یک میدانی برای سی پاتوق و چهل و دو آروغ و چهل و چهار دروغ.
این دو کامیونِ آن دو مرحوم، علاوه بر سیاسی بودن و در خدمت انقلاب و اسلام بودن، در ماه محرّم نیز در خدمت دین و مذهب و عزاداران امام حسین (ع) بود. دسته ها را شب هنگام به لالیم و جامخانه و ماکران و ساری می بردند و دیرهنگام به تکیه پیش بازمی گرداندند. و نیز در تشییع پیکر شهدای دارابکلا پیشتاز و مردم گرا بودند و همیشه مهیّا.
در این پست تاریخ سیاسی روستای دارابکلا، یادشان را گرامی می دارم و برای هر دوی آنان تقاضای فاتحه و صلوات جانانه می نمایم. نیکی کردند. و نیکی کردن هم سپاس گذاشتن می خواهد و خدابیامرزی دادن. (دامنه دارابکلا)